روزهای خوشِ پیش رو
شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱گاهی جدن تو کارات میمونم، یکی وقتایی که حسابی شادم میکنی ،پشت سر هم، غافلگیرم میکنی، یکی دیگه هم وقتی مثل الان بینهایت ناراحتم و تو هم پشت سر هم از آسمون واسم میفرستی؛ گاهی میگم نکنه داری سر به سرم میذاری، شوخی میکنی؟! از همون شوخیا که بعضیا بش میگن شوخی شهرستانی! از همونا که درد داره؛ درد داره؛ میدونی که درد داره؟ معلومه که میدونی، یا مثلن داری مجازاتم میکنی؟مجازات نه مجازات واژه ی مناسبی برای تو نیست شاید بهتر باشه بگم تنبیهم میکنی آره "تنبیه" یه جور حس شفقت هم توش داره، تنبیه، یا حتا میتونم بگم بهم داری درس میدی، درس زندگی، ولی سخته، قبول نداری؟ درد داره، درد.
خب چرا این همه درس با هم؟ چرا درست بعد از این همـــــــــــه مدت یه درد قدیمی رو میفرسی رو دردای تازه؟درست تو این روزها؟ تو این شرایط؟ این اگه بازیه...باشه بازی، بازی میکنم حتا اگه بازی سر شکستن داشته باشه...اگه تو میخای سرم هم بشکنه...اگه درسه باشه یاد میگیرم، اگه تنبیهه،تنبیهِ تو عدالته به قول یه دوست، بذار سرم شکسته باشه اما در "درگاه تو" سرشکسته نباشم!
پ.ن1:
گفته بودم دلم آغوش میخاد، آغوشی که نه زن باشه نه مرد، خدایا بیا زمین!
پ.ن2:
تو کتاب "شب ممکن" یه جا هاله میگفت "هرجا حس میکنم دارم میترسم، با کله میرم توش"؛ یه وقتا دلم به شدت میخاد چنین جسارتی داشته باشم، هرچند قطعن با حماقت هم همراهه!
پ.ن3:
الان اون روزهاییه که به حال خودم رهام کنید شبانه روز 5 کلمه هم حرف نمیزنم، سکوت میخام و آرامش، الان نوشتن رو ترجیح میدم، نوشتن و خالی کردن افکار پریشانم به نیت شاید کمی سبکی!
پ.ن4:
دلم میخاست با سکوت و نگاهم با آدما حرف میزدم، یعنی سکوت و نگاهم رو میفهمیدن و خودشون هم حتا چنین میکردند.
پ.ن-پ.ن4:
البته در مورد همه ی آدما چنین چیزی دوست ندارم، یه جورایی شاید برام مقدسه، حرف هایی که در سکوت و گاهی با چشم ها رد و بدل میشه، مقدس یا دست کم محترم و متفاوت!
پ.ن5:
من تصویر و شمایلی از خدا هستم. من قدرت خداگونه ای برای عینیت بخشیدن به خواسته هایم دارم که این قدرت را خدا بهم داده. هرجا که من بروم جادو رخ میده.
:-)
سکوت
سهشنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱شب زنده داری با یه دوست دور، یه دوست در دور دست ها، اجتناب از خواب تا لنگ ظهر، حالت تتهوع از شدت خواب آلودگی! آلودگی به خواب!!! شروع امتحانات، عدم استرس، خستگی از کوه... = کوفتگی از کوه، نرفتن سر کلاس، تلاش بی نتیجه برای خواب و استراحت، استرس، بیداری، خستگی، از، چقدر تغییر؟ این همه خستگی از چی؟ زندگی ِ زیبا، تغییر یا آگاهی ِ بیشتر، آگاهی ِ بیشتر = ترس یا تغییر= ترس؟ آینده...ترس --> ناآگاهی= ترس! وقتی باهاش مواجه شدی بهش فکر کن، وقتی توش فتادی دیگه میخای چکار کنی؟ آین همه خوبی این همه آدمِ خوب، خوب رو چی تعریف میکنی؟ چرا جو میدی؟ اگه آینده با ایده آل هام فرق داشت چی؟ ایده آل های الانم یا ایده آلهای آینده ام؟ این یعنی تغییر؟ چرا دوست داشتن آدمها جز در روابط خاص برای تو تعریف نشده؟ نه فقط تو... هر کس هر رابطه هر کلمه هر چیز رو میشه به شکلی متفاوت تعریف کرد، "هر"، چقدر در قید و بند تعریف ها هستی، چقدر زندگی رو سخت میگیری، تعریفت از سختی چیه؟ با زندگی بد تا میکنی، زندگی چیه؟ فرق من و تو چیه؟ چرا همه رو با خودت مقایسه میکنی؟ چرا حرف میزنی؟ سکوت بهتر نیست؟ سکوت ... سکوت و نگاه کردن آدما، تو یه ایستگاه مترو شلوغ یا یه خیابون پر رفت و آمد، رو یه نیمکت یه عالمه ساعت بیکار، همه زرنگ شدند، منظورت از زرنگ چیه؟ چقدر سیاه میبینی... چقدر فکر میکنی؟این همه فکر، خسته از اینهمه فکر، بستم اون زبان رو کافی نیست اون افکا رو هم باید بست
خسته ام از حرف نزدن
یه نفر به من حرف زدن رو یاد بده
خواب و بیداری
دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱باد شدیدی میومد، خیلی شدید، انقدر شدید و حشتناک که حتا چشمام رو نمیتونستم لحظه ای باز نگه دارم صداش بلند تر از زوزه ی گرگی بود که تو گوشم میپیچید، نه چیزی میتونستم ببینیم و نه چیزی جز صدای اون بشنوم، مثل شلاق قدرتمندی تو صورتم میکوبید، داشتم از حال میرفتم. جالبه میدونستم دارم خواب میبینم، اما عجیبه تر اینکه چرا با اینکه آگاهم دارم که خوابم نمیتونم بیدار شم؟!
میدونستم کجام؟ کجا خوابیدم؟ میدونستم که بابا چند دقیقه پیش بیدارم کرد و گفت چرا تو خواب ناله میکنی؟ آگاهی کامل داشم که اینها همه خوابه ولی هر چه تقلا میکردم تا از این شلاقهای بادی که تو صورتم میزد بیدار شم نمیتونستم.
هر چه بیشتر میگذشت عصبی تر و کلافه تر میشدم. کم کم داشتم حس میکردم دارم خفه میشم، انگار نفس کشیدن سخت تر میشد. شروع کردم به صدا کردن مامان بابا تا شاید اونا بیان بیدارم کنند. صداشون میکردم اما انقدر این صدای زوزه ی باد تو گوشم بلند بود که حتا به سختی صدای خودم میشنیدم،اما فریاد میزدم با خودم میگفتم این خوابه منه اونا فقط صدای منو میشنوند نه این صدای باد رو... ولی پس چرا بیدارم نمیکنند؟ هر حظه نفس کشیدنم سخت تر و سخت تر میشد و صدا کردنشون برام مشکل تر ...
انگار دارم میمیرم هیچ کس به دادم نمیرسه دیگه انگار حتا صدام نمیشنوند...نکنه...
نکنه اصلن من مردم؟!
نمیدونم در کل چقدر طول کشید یک ربع>یک ساعت؟ سه ساعت؟
چشمام باز شد، همه جا تاریک بود، تاریکی شب ،نه صدای فریاد های من بود و نه صدای زوزه ی باد، سکوت محض!
من زنده ام!
پ.ن:
مامان میگه به این میگن بختک هر بار دیگه این اتفاق افتاد بسم الله بگو!
پ..ن2:
صاعقه ای هم بود که به پشت گردنم زد و من هیچ اتفاقی برام نیفتاد هرچه زور زد نتونست بکشدم!
پ.ن3:
عواقب امتحانات کذایی!!!
زندگی یعنی چه؟
سهشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱زندگی یعنی چه؟
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی در همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم
شعر از سهراب به صورت نه کامل!
پ.ن1 :
زندگی آن لبخندی ست، که دریغش کردی
این حسرت بیهوده که بر دل داری شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
پ.ن2 :
شاید خنده داره شاید مسخره است شاید..نمیدونم
تصور کن در سن 23 سالگی به یاد خواهر کوچولوی بزرگترت که 4 سال قبل از تولد تو و پیش از به دنیا آمدنش مرده، گریه کنی!
گریه کنی که چرا نیست کنارت
گریه کنی که میتونست باشه
که شاید اگر بود...
حالا که نیست
پ.ن3:
کجایی ؟
غریبه ی... قدیم آشنا
جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱نزدیک سه ماهه که ننوشتم ... حتا واسه سال نو، خب وقتی حرف نویی برای گفتن نداری بزور که نمیتونی بنویسی
حالا هم که اومدم آپ کنم میتونم بگم که هیچ حرفی برای گفتن ندارم
با این تفاوت که حرف نداشتن تمام این سه ماهم از سر روزمرگی و تکرارهای روزانه بود و حالا...حالا از نهایت دلتنگی. حس میکنم دلم داره میترکه اما زبون حرف زدن و سبک شدن ندارم،مثل همیشه ی زندگیم
پ.ن1:
بعد از امروز نمیدونم باید بهت بگم سلام
یا
خداحافظ
پ.ن2:
از بچگی میشناختمش،شاید از خودم هم بهتر،اما امروز انگار فرد جدیدی بود که میدیدم،خیلی غریبه،نمیشناختمش بعد از دو سال
خدایا مراقبش باش، با تمام سردیهاش
ویژه مراقبش باش
پ.ن3:
نوروز پیروز
اشتباهات
دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠اولین اشتباه زندگیم رو موقع انتخاب رشته پایان سال اول دبیرستان مرتکب شدم.
دومین اشتباه زندگیم رو موقع انتخاب رشته برای دانشگاه مرتکب شدم.
بعد برای جبران این دو اشتباه خواستم تغییر رشته بدم که ترسیدم بشه اشتباه سوم زندگیم،پس بیخیال شدم.
انگار اصلن من اشتباهی دارم زندگی میکنم.
پ.ن1:
به هر قسمت زندگیم نگاه میکنم تحت تاثیر این دو اشتباهند.خسته شدم.ای خدا مرخصی میخوام میخام یه مدت برم مرخصی.انگار 1000 ساله شدم،قدر یه آدم 1000 ساله خسته میشه این ذهنم،کم میارم.
پ.ن2:
زندگی خوبه به شرطی که زنده گی نباشه!
پ.ن2:
خانواده خوبه به شرطی که کنارت باشه و پشتیبانت.
پ.ن3:
تنها نبودن خوبه به شرطی که جمع بهت آرامش بده و گرنه تنهایی هزار بار بهتره.
پ.ن4:
درس و دانشگاه خوبه به شرطی که عذاب روحی و موجب تضعیفت نباشه، تقویتت کنه.
کم مرخصی میخوام
سلام خدا
سهشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠شکرت خدا ،شکرت بابت هرچه دارم که از تو دارم و تو بهم دادی و شکرت بابت خیلی چیزهایی که ندادی و چه خوب که ندادی .
شکرت خدا، شکرت که تنهام نمیذاری ،شکرت که هیچ کس به قدر تو دوستم نداره و همیشه همراهمی.
باز هم کنارم باش تنهام نذار کمکم کن .کمکم کم که سخت بهت نیاز دارم.تنهام نذار که نیست و نابود میشم.دوستم داشته باش و دوستیت رو ازم دریغ نکن.
این روزها سخته ،خلیفه ات روزهای سختی داره،کمکش کن،آرومش کن .بهش امید بده،زندگی دوباره بده،شادی بده.
دوستت دارم خدا...
کاش انارهام قسمت نمیکردم
سهشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠بحث چیز دیگه بود،می گفتم و میگفتم و میگفتم و اون جمله به جمله بی اینکه حواسم باشه حرف هام رو به سمتی سوق داد که... لحظه به لحظه سرعت گردش خود در بدنم بیشر و بیشتر میشد،حس میکردم لحظه به لحظه بر افروخته تر میشم،چشمام گرم شده بود،داشت میسوخت ،داشت پر اشک میشد و به زور مانع ریختنشون میشدم،سعی میکردم صدام صاف باشه...اما حرفها انگار رسید به نقطه ای که اون میخواست و یک لحظه سکوت من و همون لحظه عبارتی کوتاه از اون و ...
چرا؟
خون در بدنم منجمد شد،تمام بدنم کرخت شد،سست شدم،انگار از بلندترین نقطه زمین پرت شدم ،یک آن فکر کردم دیگه مردم،هیچ فکری تو مغزم نبود،هیچ صدایی نمیشنیدم،چشمام هیچی نمیدید،بدنم رو حس نمیکردم،توی خلا بودم،اما یکی داشت حرف میزد؟ انگار! یک "من" داشت حرف میزد،سوال میپرسید و جواب میداد،یک "من"داشت واکنش نشون میداد،اون "من" کی بود؟ یک دروغ مثل همیشه بی واکنش به اطراف... اون "من" که منجمد شد کی بود و اون "من" که داشت حرف میزد کی بود؟
چه کسی چه زمانی با دیدن و شنیدنم میتونه بفهمه که من چه حالی دارم؟تو چشمام نگاه میکردند و ندیدند که به اغما رفتم ندیدند که مردم ندیدند که ذوب شدم.
خدای من اون چی گفت،اون چی میدونه،از کجا میدونه،چقدر میدونه،چطور میدونه؟چرا میدونه؟خدایا...
پ.ن1:
مدتها بود که حس نکرده بودم قلبم از تپش افتاده.مدتها بود که...
پ.ن2:
پتک ها پشت سر هم فرود میان.از قبلی ها دردناک ترند.
آیا این باز حماقت من بود؟
پ.ن3:
کاش به سکوتت ادامه میدادی ، کاش انارهام رو قسمت نمیکردم کاش من سکوت میکردم کاش دخترعمه ای نداشتم کاش ...
امان از این کاش ها!
پ.ن4:
بین کنجکاوی بیشتر دانستن دانسته هاش و عذاب دانستن دانسته هاش... این غروره که تصمیم میگیره.
پ.ن5:
همیشه تصمیم گیری بین عقل و احساس نیست.
رکسانا
چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠هیچوقت حاضر نبودم رمان ایرانی بخونم،کتابخون حرفه ای نیستم،اما همون گهگدار خوندنم رو رو هم حاضر نبودم ریسک کنم صرف رمان های ایرانی کنم،اما تازگی این ریسک رو کردم،با رکسانای مودب پور،و از ریسکم خوشحالم!
فکر نمیکردم نویسنده ای ایرانی چنین قلم قوی ای داشته باشه،لذت بردم، چنان جذبش شدم که هنوز اواسط رکسانا بودم که گندم مودب پور رو دستم گرفتم ،در خیلی صفحه ها بی اختیار میخندیدم و درست چند صفحه بعد کنترل اشک هام رو از دست میدادم.
خیلی درس میگرفتم و نکته جالب این بود که داستان 500 صفحه به روال خوب و عادی و رو به راه پیش میره و درست در کمتر از 10 صفحه پایانی غیر منتظره ترین و شوکه کننده ترین اتفاق ممکن رخ میده و تا چند روز بعد از پایان کتاب ذهن درگیر همون چند صفحه ی آخر باقی میمونه.
با اینکه تنها گندم و رکسانا رو خوندم اما همه آثار مرتضی مودب پور رو پیشنهاد میکنم:از جمله: رکسانا ، گندم ، یلدا ، پریچهر ، شیرین و یاسمین!
پ.ن1:
الان سرچ کردم متوجه شدم که ممنوع القلم شده !!!
پ.ن2:
خوش به حالت
خوش به حالت "رسیدی"!
خوش به حالت رسیدی "خونه"!
پ.ن3:
خوابالودگی شدید در حالی که به شبها سختی خوابت میبره،گریه،اضطراب،بی قراری طول روز،بی حوصلگی ،بی تفاوتی،ترس روز افزون...
اینا علائم چیه؟مواظب باش
پ.ن4:
این حس عذاب وجدان از گناه نکرده نیست،حس دلتنگی برای کسیه که تو رو گناهکار میدونه و تو هم حتا دیگه حاضر نیستی ببینیش!
پ.ن5:
چرا گرفته دلت؟ مثل آنکه تنهایی...
چقــــــــــــدر هم تنها
پ.ن6:
خدایــــــــا...
جای سوره ای به نام " عشق " در قرآنــت خالی ست که اینگونه آغاز میگـردد:
"قـــسم به روزی که قـلبـت را میشکنـند و و جز خــدایت مرهـمی نـخواهی یافت"
منجمد
چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠سر نوشت :
خدایا شکرت بابت تمام داشته هایی که بهم ارزونی داشتی و به خاطر تمام نداشته هایی که شاید خاستی بهم بدی اما دیدی لیاقتشون رو ندارم.آیا لیاقت دوست داشتنت رو دارم؟
خیلی وقته میخام بنویسم اما هربار که پرشین بلاگ رو باز میکنم،بعد از کمتر از 5 ثانیه میبندمش.
امروز که جزوه ام رو باز کرده بودم به خوندن بعد یک ساعت دیگه به شدت حس کلافگی کردم،میخاستم بنویسم میخاستم کمی افکارم رو خالی کنم ،اومدم و این بار به جای یک جا سه جا نوشتم،سه وبلاگ مختلف،دوجا غیر از اینجا که هرکدوم مخاطب خاص دارند.مخاطبانی که شاید هرگز نخونندشون.
دلم پر بود از دست خلیفه ی ناشکر خدا که زندگیش و روزهاش داره به بطالت میگذره و هنوز جمع و جورش نکرده.دلم پر بود از خلیفه ای که لیاقت خلیفه خدا بودن رو نداره.
مهر هم داره تموم میشه.
روزها رو از دست میده و تو زمان یخ زده،تو گذشته منجمد شده و پرواز رو از یاد برده.
چقدر روتین.
چقدر سرد.
پ.ن.1:آیا این بدبختیه ماست که باید برای هر کارمون از هزار نفر اجازه داشته باشیم؟
که باید به تصمیمات زندگیمون با موافقت و رضایت و اجازه دیگران جامه عمل بپوشونیم؟
پ.ن2:منظور حمید مصدق از اینکه :"من با بطالت پدرم هرگز بیعت نمیکنم"چیه؟
پ.ن3:نمیشه با کسی حرف زد که با شنیدن حرفات یا ناراحت میشه یا سرزنشت میکنه.
پ.ن4:تنها کسانی که حق دارند بهم بگن درس بخون پدر و مادرم اند که اونها هم هرگز بهم این رو نگفته اند.هیچ کس دیگه ای این حق رو نداره،خصوصن شما دوست عزیز.
سرطان روح
دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠کنترل افکارش رو نداشت،خشم ها و نفرت ها تمام افکارش رو پر کرده بود استرس ها نمیذاشت رو زندگی روزانه اش تمرکز کنه،لحظه ای پر بود از خشم و عصبانیت و لحظه ای دیگه سرشار از استرس بود ،کلافه میشد و خسته و به خواب پناه می برد،انقدر میخوابید که از سر درد از خواب بیدار میشد،هدف هاش براش هنوز زیبا بود و دوست داشتنی اما پاهاش از کار افتاده بود و انگار فلج شده بود و نمیتونست به سمتشون حرکت کنه،دیگه حتا از خواب هم میترسید،از رویا می ترسید از فکر کردن میترسید،سعی کرد تمرین کنه که دیگه فکر نکنه ،نمیشد،به هر جا که افکاش میرفت، سعی میکرد ذهنش رو میفرستاد جای دیگه،در عرض نیم ساعت به هزار جا پروازش میداد تا یه جا وای نسته،آواره باشه!حس میکرد روحش خسته است،سنگینه،فلجه،حس میکرد قدر یه آدم صد ساله از زندگی خسته است.
سرطان گرفت،سرطان فکر سرطان روح .
رفته تو کما.
امیدش از همه بریده است جز خداش.
(پست سرطانی نه پانوشت داره نه سیستم نظرگیری)
خسته بیش از هر زمان دیگه ای
جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠نیستم چون ، یعنی کمتر هستم چون، مثلن ژست درس خوندن گرفتم،واسه ارشد میخونم،هرچند اونجور که باید هنوز راه نیافتادم و نمیخونم ولی انصافن وقت ندارم،شاید هم ،این حوصله است که ندارم.
یه جورایی رفتم کنج عزلت،سرشارم از حس تنهایی،تابستونه و دور از هیاهوی دوستان، به علاوه که خاموش کردن گوشیم هم صد چندان از آدمها دورم کرده . به بهانه ی درس و کنکور گوشیم رو خاموش کردم اما خودم که خوب میدونم این دلیل چندان...
تنهام ،تنهاتر از هر زمان دیگه ای ...آزرده تر از هر زمان دیگه و کلافه تر از هر زمان دیگه،اولین ماه رمضونیه که حس شادی ندارم هرچند هنوز بی نهایت برام عزیزه این ماه اما...امسال برام شادی یی هم به ارمغان نیاورد،دلایلش هم که...
دلم میخواد با یکی حرف بزنم، با یکی که بخواد بشنوه با کسی که واقعن با جون دل بخواد بشنوه،با کسی که با حرفام ناراحت نشه ،با کسی که از تکراری بودن حرفام شاکی نشه،سرزنشم نکنه ،همدردی کنه و حتا چاره اندیشی هم نمیخاد بکنه.دارم میترکم،گاهی تو اتوبوس تو مترو تو خیابون تو کلاس و هرجای دیگه انگار دنبال یکی میگردم که باهاش حرف بزنم فقط یه گوش یه گوش شنوا.
آخه منع شدم،منع شدم از فکر کردن به چیزایی که براشون ناخوشاینده،چیزایی که به نظرشون احمقانه و بی مورده،مورد پسندشون نیست،منع شدم از ناراحت بودن به خاطر چیزایی که برای اونا بی ارزشه،منع شدم از حرف زدن در مورد موضوعی که دوست ندارند.
شاید باید لال باشم هان؟
پ.ن1:
خدایا ماه رمضون پارسال کامم تلخ شد.هنوز تلخه مثل زهر،یک سال کافی نیست؟
پ.ن2:
یک سال کافیه برای فکر کردن و قضاوت کردن در مورد رفتارهامون،برای بزرگ شدن ،بسه دیگه تصمیم اول و آخرت رو بگیر.
پ.ن3:
برای آخرین بار قدم پیش میذارم. و برای آخرین بار در رو باز میکنم ،اگه برنگردی تمام پل ها رو ویران میکنم که هیچ راه برگشتی نداشته باشی.
پ.ن4:
گاهی انقدر از زندگی خسته و ناامیدی که حس زندگی کردن نداری ،باید به زور هدف بسازی و سعی کنی روش تمرکز کنی.فعلن کنکور ارشد!
پ.ن5:
پیش رفتن با زمان، به معنای صبوری نیستم، در برابرش قدرتی ندارم که متوقفش کنم،مجبورم باهاش برم با تمام درد و سختیش،قدرت انتخاب دیگه ای ندارم،آثار این دردها جای دیگه نمایان میشه،پس این لزومن به معنی این نیست که من فردی صبور و شکیبا ام.
پ.ن6:
یه روز فکر کردم قراره جانشین بشه یه دوست جدید که جای دوستان سابق رو پر کنه،اما خیلی زود فهمیدم که زهی خیال باطل فقط از سر کنجکاوی نزدیک شد و بعد رفت ، چه بسا چشم دیدنم هم نداشته باشه!
!انگار باز دلم بدجور پر شده دارم به همه میتوپم
محتاج دعا
شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠موضوع دیگه ای رو واسه این پست وبلاگم در نظر داشتم،دلم پر بود و کلی شاکی بودم؛ که اما تماس تلفنی که غروبی با یکی از آشنایان داشتیم افکارم جابه جا کرد.
هفته پیش بود که یکی از اقوام نه چندان دورمون اومد بود به اقوام این سمتی سر بزنه و دیداری تازه کنه،دقیقن هفته پیش بود که خونه ما اومد و دور هم جمع بودیم و شاد و به جز دل درد به ظاهر کمی هیچ مشکل دیگه ای نداشت و کل روز و شب رو با بگو بخند و تفریح و شوخی گذروندیم،امروز بعد از 7 روز تماس گرفتیم خبر بگیریم ،در دسترس نبود و بالاخر شماره یکی از نزدیکانش پیدا کردیم که جواب داد و گفت بیمارستانه...
چند ساعت بعد طی تماس دیگه ای گفتند تو کماست و پزشکها گفتند چندان...امیدی نیست!!!
به همین راحتی...
به قول بابا دنیای عجیبیه
اما من هنوز امید دارم،من هنوز مرگ همسرش رو که بیش از5 سال پیش بود نتونستم باور کنم.
دعا کنید،خواهش میکنم،دعا کنید...
پ.ن :
پی نوشت زیاده اما حوصله نوشتن هیچ کدومشون ندارم،باشه واسه پست بعدی هرچند کهنه میشن
کمتر میام واسه ارشد میخوام بخونم
د.ق
پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠برق که رفت،تاریکی و سکوت و روزهایی که تقویم نشون میداد افکاری رو به ذهنم سوق داد که منجر شد موضوعاتی رو سرچ کنم که هر از چندی افکارم رو مشغول میکنند.
سرچ کردن این موضوعات (که مربوط به 10-12 سال پیش بودند) همانا و رسیدن به اطلاعاتی که شاید باید خیلی پیشتر ها میدانستم همانا.
لینک ها بودند که پشت سر هم من رو به عقب و عقب تر میبردند و من بیشتر و بیشتر آگاه میشدم.
حس بدی بود،ترکیبی از ترس،نفرت،تاسف،رنجش و رحم و ...
نمیدونم جان آدمی در نظر برخی چقدر بی ارزش میتونه باشه؟چقدر بی ارزش؟هیچ وقت با خوشون میگن :"اگر جان را خدا داده است؟چرا باید تو بستانی؟"
اون روز با یکی از بدبخت ترین آدمهای این کره ی خاکی بهتر آشنا شدم،کسی که جان آدمهای بی گناه زیادی رو به خاطر کسی گرفت که در نهایت خودش رو هم کشت،کسی که حتا بعد از مرگش باعث بیچارگی خانواده اش شد.کسی که خسر الدنیا و الاخره به معنای واقعی شد.
خیلی دوست داشتم بدونم آخرین لحظات زندگیش چه احساسی داشته و آیا بالاخره متوجه شده بوده که در اطرافش چی میگذره؟و یک بازیچه بوده؟یا در جهل کامل مرد؟
اون روز به جواب یکی از قدیمی ترین سوال هایم هم بر حسب اتفاق رسیدم،قانونی که میخواستم بدونم از کجا اومده و از کی و چرا؟
اون روز فهمیدم که ریشه ی خیلی از اتفاقات مربوط به چی و از چه سالیه؟و اتفاقی که سالها پیش و حتا الان در جریانه همه به وقایعی پیشتر برمیگرده.
امروز میدونم که هر اتفاقی که در جریانه آغازش از دیروزهاست.
پ.ن1:
د.ق یا شاید س.ا
امروز هم باز هم اشک منو سرازیر کردند.
چقدر راحت دروغ میگن،اما چرا؟چه نفعی براتون داشت؟
با این حال حرفم رو پس میگیرم،خدا ازتون بگذره،خدا هدایتتون کنه.
هممون رو...
